تبلیغات
::فتو آرت - Photo Art - Professional Tutorials, Downloads and Images - مطالب تیر 1386::
تقدیم به همایون

زمانه ی بدیست آقا...
هم هوا خیلی گرم شده هم اینکه رفت و آمدها مشکل شده. کرایه ها هم که به دستور اساتید، گران نشده، فقط کمی دوبرابر شده. ولی با اینحال خدارو شکر. هنوز نفس می کشیم و سالم هستیم. این خودش همه چیز است.
ما هم در این شرایط تصمیم گرفتیم فارغ از فکر و مشغله های تلخ و شیرین، دستی بجنبانیم و کاغذی سیاه کنیم. این بار یک کاغذ دیواری برای همایون جان (به قول یکی از دوستان "قناریِ بابا" ) درست کردیم. (کار هنوز داغه، همین الان طراحی کردم)
بعید میدونم خودش این رو ببینه ولی خوب من این طراحی رو تقدیم میکنم بهش. هرچند این کار در مقابل موسیقی ارزشمند همایون جان ارزش کمی داره ولی خوب برگ سبزی بیش نیست.

همایون - گناه عشق


پانوشت:
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست


لینک این مطلب نوشته شده به قلم محمدحسن آزادگان در جمعه 29 تیر 1386 | موضوع: تصاویر , نظرات ()
مرا چه شده؟!
سلام
یکی از مهمترین مسائلی که ممکن است یک روز برای هر کسی در زندگی پیش بیاید این است که از خود بپرسد "مرا چه شده؟!". یا به عبارتی "چه شده که من اینجا هستم و اینهمه مشغله ذهنی برای من به وجود آمده که باعث شده مسیر زندگی که برای آن برنامه ریزی کرده بودم مثل خاکستری که فوت کرده باشی از هم پاشیده و به کل محو شده باشد؟!"
بگذارید برای بیان ساده تر، یک مثلاً عرض کنم (!). مثلا وقتی هوا ابری میشود، خورشید در هوا پیدا نیست. و وقتی شب شده نیز، خورشید در آسمان پیدا نیست. حال رابطه ای که بین این دو حالت وجود دارد این است که در هر دو خورشیدی در آسمان پیدا نیست. ولی در مورد اول هوا روشن است و در مورد دوم هوا روشن نیست. در هردو حالت، بودن و یا نبودن خورشید به حال ما فرقی ندارد. چراکه میدانیم اگر هوا ابری باشد بالاخره یک روزی ابرها از بین میروند و خورشید نمایان میشود و اگر شب باشد نیز با گردش دوباره ی زمین به سمت خورشید، ما باز هم خواهیم توانست خورشید را ببینیم. اما مساله ی مهمی که در این مثال وجود دارد اینست که در تمام این حالات خورشید حتی ذره ای جابجا نشده و در حقیقت حتی کوچکترین اطلاعی از این تصوراتی که ما درباره بودن یا نبودن آن در آسمان داریم، ندارد. همه مردم میدانند که خورشید چیزی نیست جز یک تکه سنگ مذاب خیلی خیلی بزرگ و این طبیعی است که از وجود انسان بر روی زمین اطلاعی نداشته باشد. پس واقعا چرا؟!! چرا باید تیرگی و روشنی زمینی که پر است از انسان، باید به یک تکه سنگ خیلی خیلی بزرگ مذاب و نفهم وابسته باشد؟
بچه از پدربزرگش پرسید: این درسته که همه چیز با پول خریدنیه؟
پدربزرگ گفت: نه باباجون... این حرف زشتی بود که زدی.
بچه گفت: ببخشید پدربزرگ.
پدربزرگ گفت: خدا خیرت بده. اگه ساکت شی تا من خوابم ببره ازت ممنون میشم.
بچه: چشم... (بعد بچه گورشو گم کرد)
لینک این مطلب نوشته شده به قلم محمدحسن آزادگان در سه شنبه 26 تیر 1386 | موضوع: قلم آزاد... , نظرات ()
سلام مجدد
سلام مجدد
بدون مقدمه شروع میکنم به صحبت کردن.
(اولا) از مهدی جان و همه دوستانی که به وبلاگ سر میزدن عذر می خوام که تو این مدت طولانی چیز جدیدی تو وبلاگ ننوشتم. در این مدتی که دوستان از شر وجود نحس من در اینجا در امان بودند اتفاقات مهم و حتی عجیبی افتاد. چند کار سبک و سنگین گرافیکی به تور ما خورد که بعضیهاشون فرار کردند و یک سری رو هم به چنگ اوردیم.
(دوما) وبسایت بی نوای ما هم تک و تنها و با سرنوشت ابری، منتظره یکی آستین بالا بزنه و یه دستی به سر و روش بکشه. ولی هنوز شرایطش فراهم نشده. شاید "حکمتی" تو کار بوده و شاید هم اصلا سایت زدن به ما نیومده.
(سوما) حیف که همه چز رو نمیشه تو وبلاگ نوشت وگرنه کلی اتفاق بد برام افتاده که میشد سه چهار صفحه واسش نوشت...
(چهارما) این تصویر رو برای وبلاگ فردای روشن ساختم. گفتم حالا که بعد چند وقت یه مطلب دادم دست خالی نباشم.
(پنجما) ببخشید اگه بازم زیاد حرف زدم. از خدا می خوام تو این روزگار خاکستری یه حوصله ای به ما بده که بتونیم بازم تو وبلاگ بنویسیم و از خجالت دوستان در بیاییم.

Design: M.H.Azadegan - Picasa Gallery

فردای روشن


لینک این مطلب نوشته شده به قلم محمدحسن آزادگان در پنجشنبه 21 تیر 1386 | موضوع: قلم آزاد... , نظرات ()