تبلیغات
::فتو آرت - Photo Art - Professional Tutorials, Downloads and Images - مرا چه شده؟!::
مرا چه شده؟!
سلام
یکی از مهمترین مسائلی که ممکن است یک روز برای هر کسی در زندگی پیش بیاید این است که از خود بپرسد "مرا چه شده؟!". یا به عبارتی "چه شده که من اینجا هستم و اینهمه مشغله ذهنی برای من به وجود آمده که باعث شده مسیر زندگی که برای آن برنامه ریزی کرده بودم مثل خاکستری که فوت کرده باشی از هم پاشیده و به کل محو شده باشد؟!"
بگذارید برای بیان ساده تر، یک مثلاً عرض کنم (!). مثلا وقتی هوا ابری میشود، خورشید در هوا پیدا نیست. و وقتی شب شده نیز، خورشید در آسمان پیدا نیست. حال رابطه ای که بین این دو حالت وجود دارد این است که در هر دو خورشیدی در آسمان پیدا نیست. ولی در مورد اول هوا روشن است و در مورد دوم هوا روشن نیست. در هردو حالت، بودن و یا نبودن خورشید به حال ما فرقی ندارد. چراکه میدانیم اگر هوا ابری باشد بالاخره یک روزی ابرها از بین میروند و خورشید نمایان میشود و اگر شب باشد نیز با گردش دوباره ی زمین به سمت خورشید، ما باز هم خواهیم توانست خورشید را ببینیم. اما مساله ی مهمی که در این مثال وجود دارد اینست که در تمام این حالات خورشید حتی ذره ای جابجا نشده و در حقیقت حتی کوچکترین اطلاعی از این تصوراتی که ما درباره بودن یا نبودن آن در آسمان داریم، ندارد. همه مردم میدانند که خورشید چیزی نیست جز یک تکه سنگ مذاب خیلی خیلی بزرگ و این طبیعی است که از وجود انسان بر روی زمین اطلاعی نداشته باشد. پس واقعا چرا؟!! چرا باید تیرگی و روشنی زمینی که پر است از انسان، باید به یک تکه سنگ خیلی خیلی بزرگ مذاب و نفهم وابسته باشد؟
بچه از پدربزرگش پرسید: این درسته که همه چیز با پول خریدنیه؟
پدربزرگ گفت: نه باباجون... این حرف زشتی بود که زدی.
بچه گفت: ببخشید پدربزرگ.
پدربزرگ گفت: خدا خیرت بده. اگه ساکت شی تا من خوابم ببره ازت ممنون میشم.
بچه: چشم... (بعد بچه گورشو گم کرد)
لینک این مطلب نوشته شده به قلم محمدحسن آزادگان در سه شنبه 26 تیر 1386 | موضوع: قلم آزاد... , نظرات ()