تبلیغات
::فتو آرت - Photo Art - Professional Tutorials, Downloads and Images - عید نوروز::
عید نوروز

یکی از بزرگترین جشن های ایرانی نوروزه که مراسم خیلی دوست داشتنی و زیبایی داره.

این روزها نوروز یه کم داره از مسیر اصلی و کهن خودش خارج میشه. حتی گاهی اوقات برای بعضی ها سخت و غیر قابل تحمل میشه.

داشتم به این فکر میکردم که واقعا این روزها نوروز چجوری معنی میشه...

نوروز

نوروز یعنی روزی که نو هست و با دیروز متفاوته. به امید اینکه این روز نو بتونه بهتر از دیروز باشه، نه بدتر.
کاری که لازمه انجام بدیم اینه که بشینیم تا از رادیو اعلام کنن "سال 1386 هجری شمسی...(موزیک)". بعد دچار یه احساسی بشیم شبیه خوشحالی. ناسلامتی الان تو یه شرایط خاص قرار داریم. داره یه سال جدید شروع میشه...

نوروز یعنی روزی که نو هست و با دیروز متفاوته. به امید اینکه این روز نو بتونه بهتر از دیروز باشه، نه بدتر.
کاری که لازمه انجام بدیم اینه که بشینیم تا از رادیو اعلام کنن "سال 1386 هجری شمسی...(موزیک)". بعد دچار یه احساسی بشیم شبیه خوشحالی. ناسلامتی الان تو یه شرایط خاص قرار داریم. داره یه سال جدید شروع میشه...

شاید پاشیم یه قدمی بزنیم. چهار نفر رو ببینیم. با این اداهای رسمی و خشک به هم سلام کنیم و با یه لبخند عید رو به هم تبریک بگیم. شاید هم مثل همیشه بشینیم و از تعطیلی های بزرگ استفاده کنیم و مطمئن باشیم که تا دو هفته تو خونه ایم (آخ چه خوب!). از صبح تا شب بشینیم پای تلویزیون به امید دیدن بهترین آثار سینمایی جهان. بعدشم سعی کنیم نیم ساعتی که از فیلم سانسور شده رو با قوه تخیل خودمون از نو بسازیم.
شاید یه دفعه به سرمون بزنه که یه سری به طبیعت بزنیم و ببینیم این بهار که انقدر حرفشو میزنن با طبیعت چیکار کرده. یه سری به پارک محل میزنیم و یه کم رو نیمکت سفت میشینیم. شاید خوندن یه کتاب باحال یا مثلا اگه امکاناتش باشه گوش دادن به یه موسیقی طرب انگیز کلی بهمون حال بده. ولی خوب آدم نیم ساعت بیشتر نمیتونه نشستن رو همچین نیمکت هایی رو تحمل بکنه. تازه بعیده بتونیم تو این روزها نشونه هایی از فصل بهار رو درختها یا تو فضاهای سبز پیدا کنیم، چون هنوز اول بهاره. شرط میبندم درختها اونقدرا واسه سبز شدن عجله ندارن.
وقتی برمیگردی خونه میبینی که چیزی عوض نشده. همونجایی هستی که سالها بودی. عجب تخیلی. برمیگردی یه نگاهی به تقویم میندازی. شاید اصلا اشتباه کردی. نه... امروز اول فروردین 1386.
وای پسر؛ بجنب، یه کاری بکن. یک سال گذشته. یه چیزی باید تغییر کرده باشه. یه حس خوبی باید تو وجودت شکل گرفته باشه.
نخیر. حتی پرنده هم این طرف ها پر نمیزنه.

pass

در فرهنگ مدرن ایرانی، نوروز نه اینکه یعنی "نو+روز"، بلکه یعنی "No Rooz". بدین معنا که دیگر خبری از روز بعدی نیست و داریم تو همون روزهای خاک گرفته ی زندگی روزمره درجا میزنیم. فقط تنها فرقی که این چند روز NoRooz برامون داره اینه که این یکنواخت بودن و سردرگمی رو به یادمون میاره.
هنوزم باید بشینم و با خودم بگم: "اِ اِ اِ... دیدی چه زود یه سال گذشت." و این قانونه...
بازم یه کم فکر کن. شاید اون "حس خوب تازگی" به وجود اومده و تو خبر نداری...
نه... نمیشه به خودم دروغ بگم...
"دید و بازدید عید"... عجب مراسم رسمی و مهمی!
اصرار برای نشون دادن حسن نیت. قانون اینه که "از دل برود هرآنکه از دیده برفت"
هیچ وقت ندیدم تو این جور مراسم جدی، کسی درباره زیبایی بهار یا رنگ زیبای گلهای بهاری یا مثلا شعرایی که قدیمیا درباره بهار می خوندن، صحبت کنه.
همه مواظب هستن که یه وقت کاری نکنن که به بستگان بی احترامی بشه، مثلا کلی تعارف میکنن، یا همش اصرار دارن که بگن "ما همیشه به فکرتونیم".
...
پنجره رو باز میکنم... هنوز هوا کمی سرده. ولی آفتاب بهاری گرم و لذت بخشه... هنوز نشونه ای از بهار رو درخت ها پیدا نشده ولی تو خاک باغچه یه کم گیاه جوونه زده... واقعا با چشم بسته هم میشه احساس کرد بهار شده.
...
شب، چند تا از مهمون ها برای دید و بازدید میان. باید یه کم دیگه میوه بخرم.
تو خیابون صدای عبور ماشینها انقدر عادی و آشناست که هیچ کس بهش توجه نمیکنه. یه بچه گل به دست سر چهار راه از راننده ها میخواد که ازش گل بخرن. بیشتر راننده ها بهش توجه نمیکنن. بعضیها هم یه شاخه گل میخرن، بعضی ها هم با لبخند به بچه عیدی میدن.
اون طرف خیابون بساط میوه فروشی برپاست. مردم دور میوه ها جمع شدن تا بهترین هاش رو برای مهمون عزیزشون خریداری کنن. بعضی ها پاکت های بزرگ میوه رو دست گرفتن. یه سری پیاده و با عجله، بعضی ها هم با ماشین و خیلی سریع راهی خونه میشن. صدای پرنده ای که بالای بساط میوه فروشی، تو قفس گذاشته شده میاد. مردم با عجله به سمت خونه میرن تا خودشون رو برای مراسم عید آماده کنن. صدای چرخ ماشین ها میاد که با سرعت از روی آسفالت رد میشن.
چند تا تیکه ابر جلوی نور خورشید رو میگرن و هوا یه کم ابری میشه. ولی آسمون آبی و تغریبا تمیزه.
یه پیرمرد نابینا کنار صندوق صدقات پیاده رو نشسته و گدایی میکنه. چند تا اسکناس و سکه کم ارزش روی دستمال گداییش ریخته شده.
میوه ها رو میبرم خونه.
یکی از درخت ها ی باغچه جوونه زده. چند تا نقطه سبز رنگ از سر شاخه های خاکستری درخت بیرون زده. هر کسی میتونه احساس کنه که طبیعت داره گرمتر میشه. واقعا میشه فهمید که جوونه ها دارن خیلی آروم رو درخت ها میان بیرون.
نزدیک غروبه... هوا کاملا ابری شده و میشه گفت تا بارون یه قدم فاصله داره...
زنگ خونه زده میشه و چند تا از اقوام برای مراسم دید و بازدید عید وارد خونه میشن.
...
چند ساعت بعد. در خونه باز میشه و اقوام با لبخند و کلی حرف های محترمانه از خونه خارج میشن... سوار ماشین میشن و از اونجا دور میشن.
شب شده، هنوز هوا ابریه ولی خبری از بارون نیست. تو تاریکی شب نمیشه جوونه های درخت رو دید. هوای ابری بیرون باعث شده یه کم سردم بشه. همه چیز اونطوری هم که فکر میکردم پیش نمیره. سکوتی که تو خونه هست افسرده کنندست. گاهی اوقات رفت و آمد زیاد آدم رو خسته میکنه.
میشینم و با خودم فکر میکنم...
نگران مهمونی فردام.
جوونه های درخت دارن سبز تر و سبز تر میشن...

Sprig


لینک این مطلب نوشته شده به قلم محمدحسن آزادگان در پنجشنبه 2 فروردین 1386 | موضوع: قلم آزاد... , نظرات ()