
چند وقت پیش یک دوست عزیز من رو به این بازی دعوت کرد. البته شرکت در این بازی برای من خیلی آسونه. چون من زیاد "کتابخون" نیستم و کم پیش میاد کتابی رو تا انتها بخونم. به خاطر همین کتابهای زیادی تو لیست انتظار قرار دارن که به خودم شدیدا توصیه کردم یک روز حتما بشینم و با قلبم اونا رو بخونم.
1. قابوس نامه (کیکاووس بن اسکندر)؛ روش و آئین زندگی کردن به زبان خیلی ساده.
2. دنیای سوفی؛ یک رمّان فلسفی که هدفش تدریس فلسفه از طریق یک داستان جذاب و دوست داشتنیه.
3. کمدی الهی دانته؛ (سفری به بهشت و جهنم) دوست دارم باز هم کتابش رو ببینم و یک بار دیگه حد اقل تصاویرشو نگاه کنم.
4. The study of language: بین تمام کتابهایی درسی که ناتمام رهاشون کردیم، به این کتاب علاقه بیشتری دارم و قراره که یک روز به دقت دوباره از اول تا آخر این کتاب رو مطالعه کنم.
5. لوازم نویسندگی (نادر ابراهیمی)
اینها کتابهایی بود که تو خاطرم مونده بود. علاوه بر اینها، قصد دارم تغریبا تمام کتابهایی که برای کنکور هنر خوندم و همینطور اشعار شعرای بزرگ رو باز هم بخونم.
در آخر هم من کسی رو سراغ ندارم که به بازی دعوتش کنم. تمام دوستان وبی در حال حاضر دیگه فعالیت نمیکنن. (چه غریب ماندی ای دل...)
سرمای امسال در حد فاجعه بود. وقتی دمای اینجا به منفی 17 میرسه خدا میدونه چه بلایی سر روستاها و مناطق کوهستانی میاد! این روزها مردم خیلی زیاد به گاز وابسته شدن. ما که صادر کننده گاز هستیم نباید مشکل گاز داشته باشیم... (ولی داریم!) رسماً از تلویزیون هم داره اعلام میشه که یا خودتون یه کاریش بکنید یا اینکه همینی که هست! چاره ای جز کم مصرف کردن وجود نداره.
روزنامه نوشته بود سرمای امسال تو 40 سال گذشته بی سابقه بود. واقعا هم بی ربط ننوشته بود. هیچ کس زمستان 86 رو به خاطر شدت سرمایی که داشت فراموش نمیکنه.
امسال خیلی بارندگی داشتیم از این بابت خیلی ها خوشحال شدن، بارندگی خودش یه جور سرمایه محسوب میشه. به امید اینکه سال بعد به تلافی این زمستون سخت، بهار و تابستون زیبایی داشته باشیم.
پی نوشت:
یکی از بازدید کننده ها کم لطفی داشت و یکی از گزینه های نظر سنجی رو مورد عنایت شدید خودش قرار داد. برای همین نظر سنجی محدود شد.
پس نوشت:
1. خدمت آقا (یا خانم!) آزاد که چند دفعه از من سوال کرده باید عرض کنم که برای ترکیب دو تا عکس تو فتوشاپ به صورتی که تصویر به هم نریزه به تعداد راه های رسیدن به خدا، راه هست. من حدودی حساب کردم، نزدیک 17 تا روش به ذهنم رسید. بعد هم دوتا تصویری که قراره با هم ترکیب بشه هزار و سیزده جور خصوصیت میتونه داشته باشه. از رنگ و نور و صدا گرفته تا خصوصیات اخلاقی صاحبان دو تا عکس (جمع مثنی). و اگر 17 رو ضرب در هزار و سیزده به توان دو بکنیم رقم نسبتا درشتی به دست میاد که اگر بخوام آموزشش رو تو وبلاگ بذارم باید این چند سال باقیمانده از عمر بی ارزشم رو صرف نوشتن و ساخت جزوه های آموزشی "شیوه های باحال برای قاطی کردن دو تا عکس" بکنم. ولی چون من خیلی انسان بی خاصیت و تنبلی هستم حوصله نوشتن اینهمه رو ندارم، پس یکیشو میگم امیدوارم که حلالم کنی:
عکسهاتو بچین بغل هم، حالا من نمیدونم اصلا عکسهات چجوریه ولی خوب مثلا شاید اگه دورشو با پاک کن محو کنی خوب بشه (!) بعد کارت رو فلت کن بعد من آخه چمیدونم حالا چه مشکلی داره ولی خوب ctrl+B رو فشار بده یه کم باهاش به تصویر ور برو شاید خوب شد. حالا اگر از این چیزهایی که گفتم سر در نیوردی اصلا نگران نشو. شمارتو به ایمیلم بفرست. من تدریس خصوصی فتوشاپ میکنم. Any time any where. شاید قسمت شد و طلبید.
2. خوش به حال آزاد، تا حالا نشده بود به خاطر یه نفر اینهمه پی نوشت بنویسم!
3. لطفا دیگه اینجوری از من سوال نپرسید چون من شرمنده میشم. دیگه تو این وبلاگ خبری از آموزش نیست. پخخخخ!!! (= از نشانه های مشکل عصبی)
۴. این مطلب ویرایش شد.
- چند ماه پیش یک متنی نوشتم که بیشتر شبیه داستان بود، درباره مسائل کیهانی یا شایدم فلسفه. اون متن رو خیلی دوست دارم.
- مدتیه که همه چیز گرفته! Grip شده یا چمیدونم، بند اومده. سرم شلوغ شده از کارهایی که دوست ندارم انجامشون بدم.
- حس خجالت داره اذیتم میکنه. از "من" بودن شرمنده ام. دوست دارم یکی منو ببینه و بگه "اشکالی نداره، خجالت نکش".
- It's a while that I'm thinking of "Suicide". I seriously think that it's an easy way to get rid of this funny story. Some days ago I saw myself in mirror. "How only I am!" I laughed, and I knew that I'll fill this loveliness while I'm alive. I don’t wanna be sad, but I am. I try to be mannerly in life but it seems that life doesn't have any structure! Especially in my society almost every thing is untrue. There are no specific steps to rich the things that you want. There is no security about your life. Maybe you want to know why I want to kill myself
I have to say: "The ground is not good for growth".

ساعت 9 شب نزدیک متروی ترمینال، چنتا دختر دانشجو
دستگیر شدن. فکر میکنم به جرم "چکمه". التماسهای زجرآوری میکردن. وقتی
دیدن التماس فایده نداره سعی کردن به زور فرار کنن (ولی نشد). اونجوری که معلوم
بود داشتن میرفتن شهرستان. یه لحظه خودم رو جای اونا گذاشتم. افسردگی شدیدی بهم
دست داد. معلوم نیست کی خلاص بشن. شاید کسی رو تو تهران نداشته باشن. شب موندن تو
کلانتری، یا شب موندن تو خیابون، فکر نمیکنم فرق زیادی واسشون داشته باشه. احتمالا
درس بزرگی از این قضیه میگیرن، فکر کنم از فردا بدون چادر بیرون نمیان.
بی ربط:
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند
سلام.
اگر به بقای یک موجود رها شده در دشت های بی حاصلی اهمیت میدهید لطف کنید و در نظرسنجی شرکت کنید. با توجه به برداشتی که از سوال دارید به هر تعداد که خواستید گزینه ها را انتخاب کنید.
باشد که خدا به همه ما رحم کند.
ایده یه همچین چیزی داشت منو کلافه میکرد. ساعت یک و نیم نصفه شبه، فردا امتحان دارم، صبح هم ساعت پنج و نیم باید از خونه برم بیرون. با اینحال مجبور شدم یه کاریش بکنم. نمیدونم اصلا چی هست یا اسمش چیه، فقط خواستم یه دایره خفن باشه که یه چیز خفن از توش رد میشه. لطفا بگید برداشتتون از این کار نیم ساعته چیه.
مینویسم. طراحی میکنم. میخونم. وبلاگ رو به روز میکنم.
متنفرم از اینکه اسم همچین کاری رو بذارم پر کردن دفترچه خاطرات. بعید میدونم دیگه هیچ وقت از این مسیری که طی کردم دوباره رد بشم، یا حتی به عنوان خاطره بخوام یادی ازش کرده باشم.
من احساس میکنم کمتر از اونیم که بخوام وجود داشته باشم. واسه همین گاهی اوقات خودم رو گم میکنم. حتی بعضی وقت ها خودم رو فراموش میکنم. به خاطر همینه که بعضی وقت ها نوشته ها و تصاویرم رو ثبت میکنم تا جلوی گم شدن و فراموش شدن خودم رو بگیرم.
پی نوشت
آهنگ "چشای خیس من" محسن یگانه خیلی به دلم نشست. چقدر دوستش دارم!
حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
قیصر امین پور درگذشت...
سه شنبه، این خبر رو خیلی اتفاقی از رادیو شنیدم. از یک طرف با شنیدن این خبر شوکه شده بودم و از طرف دیگه پر حرفی های مجری و مهمانهای برنامه رادیو منو کلافه کرده بود. خبرهای خشک و بی احساس صداوسیما، و همینطور روزنامه ها و سایتها درباره این اتفاق منو بیشتر کلافه میکرد.
بدترین چیز این بود که تو همون روز، متوجه شدم خیلی از شعر ها و ترانه هایی که قبلا شنیدم و دوستشون داشتم، کار قیصر امین پور بود. سه شنبه، افتخاری تو مصاحبه رادیو گفت، قیصر امین پور به خاطر اشعاری که برای آلبوم نیلوفرانه گفته بود هیچ پولی نگرفت؛ همون روز دکلمه "نی نامه" قیصر رو از زبان خودش از رادیو شنیدم. اون روز فهمیدم ترانه "سربلند" ناصر عبد اللهی (دلی سربلند و سری سر به زیر...) ، که شاید صد بار گوش دادم و هنوز هم گوش میدم، کار قیصر امین پور بوده.
سه شنبه، روز غم انگیز و سختی بود، خواسته یا ناخواسته.
آهنگ "به یادت"، با صدای محمد اصفهانی و دکلمه ابتدایی شعر «روز مبادا»ی قیصر رو برای دانلود در لینک زیر قرار دادم.
به یادت
32 kps - 1.83 MB
پی نوشت
1. مهدی عزیز، باز هم نشون داد در تصویر سازی و گرافیک، اونهم از نوع موضوعی و سفارشی، استعداد فوق العاده ای داره. تصویری که برای مسابقه رمضان مجید آنلاین طراحی کرد، در مسابقه نفر دوم شد؛ که به نظر من به مراتب از طرح نفر اول بهتر شده بود. من هم به اندازه مهدی از اینکه تونست تو مسابقه رتبه بیاره خوشحالم.
2. من هم در مسابقه رمضان شرکت کردم ولی نمیدونم چرا طرح من رو شرکت ندادن. البته من از این بابت ناراضی نیستم. چون وقتی طرح خودم رو با طرح مهدی مقایسه کردم، خجالت زده شدم. در ضمن خودم احتمال میدم علت اینکه طرح رو شرکت ندادن این بود که ایمیل من به دستشون نرسیده.